از دست تو! خوردن دارد
سیـــــــــــــب
را تو باید نصف بکنی
خیار
طعم دست های تو را باید بدهد
شب با چشمک تو باید آغاز شود
و صبح تو باید بر بالشم طلوع کنی
دست های مرا بگیر
من در این شهر شلوغ گم می شــــــــــوم
به کدام زبان بگویم ؟ چشم هایم مو در آوردند
این کار واکنش غریزی من به آهنگی بود که آ.م عزیزم برایم فرستاد
اگر دوستی آهنگ مورد نظر رو خواست ایمیل بده واسش می فرستم
من سال های سال
پشت پنجره ای
که به غروب باران خورده ی پاییزی پیاده رو ختم می شود
خانه داشتم
دلتنگی من بلند تر از آن است
که گیسوی تو شرحی بر آن بشود
من همبشه بغض هایم را خندانده ام
تا نگویند فضای سپید های دهه ی شما سیاه است.
ولی چند روزی است
اسب های میان دلم بی قرار شده اند
و کبوترانه بال می زنند
من دلم هوا می خواهد
آن قدر که کودک زلزله زده ای مادرش را ...
حتی کتاب های خاک گرفته هم می دانند
که تو لعلی داری .... صدف میان
پریشان گیسویی .... آشفته حال
گرم آغوشی که خامی های مرد را تفته کند...
سیمین تنی که آب را به سخره گیرد
نازک خیالی که مرا دوست بدارد
و دزدانه چشمی که هیچ دریایی را ز دستبردشان زنهار نباشد
و هنوز هر شاعری با خود می پندارد
که فقط اوست که معشوقی چنین دارد
.
.
.
و اما من . . .
و اما من نیز چنین فکر می کنم
حتی اگر
جراحان در گردنه ای به صورتت تیغ کشیده باشند
و پزشکان شیمی درمانی موهایت را دزدیده باشند ...
نه از شرمندگی کسی ست
نه از دلتنگی ش
که چنین سر در گریبانیم
غم ما غم پرچم های بی باد است. . . . .
روزی چند بار
از خاطرم میگذری
چونان دقیقه شمار که از دوازده
غروب یعنی همین صبح فردا
که تو برمی خیزی و
بافه ی گیس هات در آینه نیست
غروب یعنی عطر همیشگیم را بزنم
پیرهن آبیم را بپوشم و صدایم نکنی
غروب منم که هر صبح را
با دفن خاطره ای از من شروع می کنی
مادر بزرگ گفت : عرق چهل گیاه کافیست
شیمی
درمانی نکنید
آقای دکتر خندید و نسخه نوشت
مادرم اشک هایش را در لیوان ریخت
تا نیمه ی پرش را ببیند
پدرم فال گرفت
حافظ گفت:
چشم شقایق نگران توست
برخیز و ببین
که هنوز
پروانه ها از این گونه به آن گونه ات
گرده افشانی میکنند...
منحالمخوبست
باورکن
فقطفاصلههارابرداشتم
برپا
بشین
برپا بشین
برپا بشین
برپا
بشین
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
حالا مرد شدی...
از بختِ سیاه
رخ، سیاه
شاه، سیاه
کیشِ سیاه
من غرق در مات م
من غرق در ماتم....
بگذار ساعت زنگدار
برای خودش هی
غر بزند
ساعت هفت و نیم سرویس بیاید و برود
مسواک را از فرچه دست بگیرم
با لیوان دهنی تو آب بخورم
بروم با شلوارک بایستم در صف بانک
اگر دوستی قدیمی را
از پشت پنجره ی کتاب خانه دیدم
صدایش کنم
بعد وسط کتاب های فلسفه
یک خانه بکشم و چند تا پرنده روی سرش
گوشی را بردارم زنگ بزنم به تو.
.
.
.
.
اما وقتی پول ندارم شارژ بخرم
زندگی کاکتوسیست
گاز باید زد با پوست. . . . .همیشه
در استکان من زنی ست
که شراب را ...
با او قسمت می کنم
و بی اجازه از لبش
می
نوش-م
مرا چون مسیح گناه کاری
میان ابروانش می آو یزد
من
میان ابروانش پیوند می زنم
سالیان بعد که از این اتفاق بگذرد
موریانه دست های مرا میخورد و
همه چیز به خیر و خوشی تمام میشود
و من برای همیشه مثل یک خال هندی میان ابروانش خواهم ماند.
دم فاخته ایست
که در جنگل بلوط باران خورده
در لابلای شاخه ها پرواز می کند
باز که شوند
طاووسیست وحشی
که گوی رقابت
در مسابقه ی جفت یابی ربوده است
بازش کن.....
گل سرت را می گویم